غروب سیاه،غروب تنهایی، یا عشق?
.
.
.
امشب غروبی را نقاشی می کشم
غروبی در دلم،
غروبی که تاریک تر از یک غروب تاریک است
امشب دلم را نقاشی می کشم
دلم آنقدر بزرگ شده که خورشید در آن جا بشود،
اما خورشد جبران سیاهی های قلب تاریکم نیست
و این تاریکی تنها در دلم،
یعنی همان غروب سیاه است
اما این من نیستم، نه!
من نیستم که نقاشی میکشم
این تنها، تنهایست، که تاریکی غروب تنهایی را در دل تنهایم نقاشی میکند
تنها تنهایی..
و من این تنهایی و این غروب را به عشق ترجیح میدهم
چون این تنهایی همیشه بامن بوده و هست
اما عشق...
کاری از: رویای زیبا...
برچسب ها :
مرگ یعنی...
.
.
.
آنقدر خسته ام که حتی، سایه ام هم نمی تواند پا به پایم بیاید
دلم گرفته...
ای کاش وجود نداشتم، کاش نبودم
چون بودن من اجباریست!
نا خواسته اومدم،
تنها شدم، آرزو به دل،غمگین شدم، خسته ی خسته،عاشق شدم
وحالا باید بروم.
این یعنی ... این یعنی مرگ
مرگ یعنی غم، غم یعنی
تنهایی، تنهایی یعنی
آرزو، آرزو یعنی
عادت، عادت یعنی
وابستگی، وابستگی یعنی
عشق، عشق یعنی مرگ
مرگ یعنی...
کاری از: رویای زیبا...
برچسب ها :
