بخدا خدای احساس، خداس ...
.
.
هر شب تنهایی...
هرشب دلتنگی...
چرا هرشب گونه ام خیس میشد؟
چرا هرشب بالش زیر سرم خیس میشد؟
چون من عاشق بودم
من عاشق او بودم و او عاشق او ...
هر شب بعد از گریه ها و قبل از خواب میگفتم:
(( یکی دست منو بگیره ))
از رو شنایی بدم می آمد!
حالا غیر از تنهایی، تاریکی هم همدم من بود.
آن شب دیگر صبرم طاق شد
آااه بلندی کشیدم
خدایااا !
از ته دلم خدا رو صدا زدم
خدایا! دستم رو بگیر
گریه کردم، خوابیدم... !
ناگهان در تاریکی اتاقم روزنه ای از نور باز شد
لحظه به لحظه بزرگ تر میشد
تا اینکه بالاخره در اتاق باز شد
هیچ کس نبود غیر از دستی که به سویم بلند بود
و خیلی عاشقانه مرا به سوی خود دعوت می کرد
نمی دانم چرا آن لحظه احساس امنیت و آرامش می کردم
دستش را گرفتم
گرم بود آنقدر گرم و آرام بخش که
از خواب بلند شدم
هنوز هوا روشن نشده بود ولی
اتاقم را یکی روشن کرده بود
نمیدانم چرا دیگر از روشنایی خوشم می آمد
با خود گفتم:
خدایا! مرا ببخش که اینقدر دیر تو را صدا زدم
بعد از اینکه خدا را صدا زدم دستمو گرفت.
بعدش،
وضو،
نماز،
سجده شکر
و بعد خورشید گل شب را پرپر کرد
و روز به همراه روشنایی آمد.
یک عمر سرودن غزل کارم بود
یک شعر همیشه نوک خودکارم بود
از عشق سرودم و نمیدانستم
همسایه ی دیوار به دیوارم بود
رویای زیبا...
برچسب ها :